پسر جوان متهم به قتل از کابوس‌هایش می‌گوید

گفت و گو با جوان 18 ساله‌ای که ناخواسته دست به قتلی زد و اکنون با گذشت چند سال در برزخ قصاص و نجات، شب‌ ها را روز می‌کند.

روزنامه قانون: گفت و گو با جوان 18 ساله‌ای که ناخواسته دست به قتلی زد و اکنون با گذشت چند سال در برزخ قصاص و نجات، شب‌ ها را روز می‌کند.

شاهین دوره دبیرستانش را با معدل 19به پایان رسانده بود و کم‌کم خودش را برای دانشگاه آماده می کرد، هیچگاه فکر نمی کرد به‌خاطر یک اشتباه کوچک پای در دنیای تبهکاران بگذارد و دست آخر به اتهام قتل در انتظار حکم بماند.آیا زنده می‌ماند و شاید هم...!

می ترسد و دوست دارد به زندگی بازگردد،دلش برای مادر و خواهر شیرین‌زبانش تنگ شده است.شاهین می گوید شب ها خواهر کوچکش را در خواب می بیند و شاهد خنده هایش است ولی وقتی صبح از خواب برمی خیزد، پیش رویش میله سلول وکابوس پایان ناپذیری را می‌بیندکه انگار پایان نمی پذیرد!

این جوان کم سن و سال چند ماه پیش از دستگیر شدن همراه با یک جوان دیگر، هنگام سرقت از خانه پیرزن تنهایی در شمال تهران، قتل هولناکی را رقم زدند و پلیس با سرنخ هایی که به دست آورده بود خیلی زود آنان را دستگیر کرد.

شاهین افسوس گذشته اش را می خورد و می‌خواهد پای حرف هایش بنشینیم تا با ما درددل کنیم تا جوان های دیگر راه اشتباهی که وی رفته، نروند.

چراآنقدر اصرار داری که با تو گفت وگو کنیم؟

به خاطر اینکه من برای یک اشتباه یا شاید هم یک حماقت به اینجا افتاده ام و می خواهم جوان های دیگر با خواندن این گزارش درس عبرت بگیرند.

شنیدیم درس‌خوان بودی؟

بله،دیپلم را با معدل 19به پایان رساندم و خودم را آماده می کردم که پیش دانشگاهی بروم و از سویی کتاب خریده بودم که در کنکور شرکت کنم،می خواستم مهندسی عمران قبول شوم،عاشق این بودم که در خانواده ام به من مهندس بگویند.

چرا مهندس؟

پدرم معتاد بود و مادرم چند سال پیش از وی طلاق گرفته بود و در خانه مادر بزرگ‌مان زندگی می‌کردیم و پسردایی ها و پسر خاله هایم نسبت به ما از زندگی بسیاری بهتری برخوردار بودند و هرچیزی که می خواستند در اختیارشان بود ولی ما با حقوق بازنشستگی پدربزرگ و حقوق ناچیزی که ماردم می‌گرفت، زندگی‌مان را می گذرانیدم،ولی از سویی درس من از همه آنان بهتر بود و می خواستم درسم را بخوانم و مهندس شوم و سرشکستگی مادرم را در فامیل جبران کنم،می خواستم اسمی در فامیل درکنم و پولدار شوم و همه عقده های بچگی خود و خواهرم را جبران کنم که نشد!

سابقه هم داری؟

نه،هیچ سابقه ای ندارم،تا الان لبم هم به سیگار نخورده است؛ به قول بچه محل هایم پاک پاکم.

چطور شد از خط درس افتادی در خط دزدی؟

یکی ار همکلاسی های قدیمی ام به نام بهروز که از شانس بد همسایه مان بود، زیر پایم نشست که بیا برویم از خانه پیرزنی که تنها زندگی می کند دزدی کنیم ،قبول نمی‌کردم وی آنقدر زیرپایم نشست که قبول کردم.

به همین راحتی؟

نه به این راحتی،وی گذشته ام را به میان کشید و خاطرات تلخ ان زمان را برایم یاد اوری کرد و گفت که با پول‌های میلیونی که به‌دست می آوریم، می توانم مادر و خواهرم را خوشبخت کنم و ادعا می کرد پیرزن از کار افتاده است و بچه هایش نیز در خارج از کشور زندگی می کنند و امروز و فرداست که می میرد و پول هایی که از وی می ماند ، دولت تصاحب می کند پس بهتر است پیش از اینکه دولت پول ها را بردارد، خودمان دست به کار شویم .

راستش می‌ترسیدم ولی وسوسه هم شده بودم و پیش خودم گفتم یکبار است و اگر هم دانشگاه قبول شوم، نیاز به پول دارم بنابراین تصمیم گرفتم پس از آن توبه کنم و درس را ادامه بدهم ولی تصورات چیز دیگری از آب درآمد.

چطور شد؟

با صحبت های بهروز بالاخره تصمیم گرفتم و قرار شد شب بعد و آن هم نیمه های شب برای سرقت به خانه پیرزن برویم.شب بعد فرا رسید و با استرس شدیدی که داشتم به مقابل خانه پیرزن رفتیم،بهروز از دیوار بالا رفت و پس از اینکه به حیاط رفت، در را برایم باز کرد و با هم به داخل رفتیم،وی با چراغ قوه خانه را بررسی کرد و به داخل اتاق رفتیم و همدستم در حال گشتن طلا از داخل کمد بود که ناگهان برق شد و پیرزن به ما گفت آنجا چیزی نیست و سریع آنجا را ترک کنیم وگرنه به پلیس زنگ می زند،خیلی ترسیده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم.

بهروز به سوی پیرزن حمله برد و دهانش را گرفت و چاقویش را به سوی من پرت کرد و گفت که ضربه ای به پیرزن بزنم ،وحشت کرده بودم و می‌خواستم فرار کنم که بهروز ادعا کرد که وی ما را دیده است و به پلیس می گوید؛ من هم از ترس چشمانم را بستم و ضربه ای به پیرزن بدبخت زدم ،سپس از اتاق بیرون زدم و به پارک محله مان رفتم.

چطور دستگیر شدید؟

پلیس با سرنخ هایی که در صحنه جرم به دست آورده بود، ابتدا بهروز را دستگیر کرد و وی نیز در بازجویی ها اعتراف کرد و من نیز دستگیر شدم و ای کاش در خانه مان این اتفاق نمی افتاد.

چرا؟

آبرویم در خانه رفت،من که می خواستم با درس خواندن آبروی مادرم را بخرم، حالا با کاری که کرده بودم وی را نابود کردم،یادم نمی رود هنگامی که پلیس آمد و مرا دستگیر کرد مادرم با چشمانی پر از اشک سرش را پایین انداخت و خواهرم به دنبالم می آمد و می گفت داداشم را نبرید،خیلی سخت بود این صحنه ها مرا روزی خواهد کشت.

چه حکمی برایت صادر شده؟

فعلاحکمی برایم نیومده و پرونده در دادگاه کیفری استان است و منتظر هستیم تا محاکمه شویم.

به نظرت چه حکمی در انتظارت است؟

وکیلم و خانواده ام به من دلگرمی و امید داده اند ولی می دانم که قصاص در انتظارم است ،بعضی شب ها خواب می بینم که محاکمه شده ام و پای چوبه دار ایستاده ام و می‌خواهند قصاصم کنند و با وحشت از خواب بیدار می شوم ابتدا خوشحال می شوم ولی بعد از آن می گویم بالاخره که چی ،آخر کارم طناب دار است.

خانواده ات را دیدی؟

یک بار دیده ام.

به دیدنت نمی آیند؟

نه خودم دوست ندارم آن‌ها راببینم،طاقت ندارم بی‌تابی آنان را ببینم ،جرات دیدن چشم های مادرم را ندارم؛ خدا مرا لعنت کند؛ ببینید دست به چه کاری زده ام،چند بار مادرم به دیدنم آمده ولی به زندانبان گفتم به وی بگوید دیگر ملاقاتم نیایند.

الان در زندان چه کار می کنی؟

گاهی کتاب می خوانم و بیشتر وقت ها نیز قرآن و نماز می خوانم،فکر می کنم به خدانزدیک‌تر شدم و فقط یک چیز بدهکارم، آن هم جانم است اگر قصاص شوم شاید آن دنیا کارم راحت تر شود.

فکر می‌کنی خانواده پیرزن رضایت بدهند؟

بیشتر از اینکه رضایت بدهند دلم می‌خواهد اگر می‌توانند قلبا مرا حلال کنند. می‌خواهم از گناه من بگذرند و از من راضی باشند. آزادی را دوست دارم امابدون رضایت قلبی آن‌ها این آزادی ارزشی ندارد. بیشتر از همه دلم می‌خواهد پیرزن مرا حلال کند. بد کرده‌ام. می‌خواهم اگر حکم قصاص هم برایم صادر شد ،قبل از آنکه اعدام بشوم پاک شده باشم. از اینکه در آن دنیا قصاص بشوم و با گناه بمیرم وحشت دارم.

حرف آخر؟

خیلی ناراحتم و با یک اشتباه کوچک دست به چه جنایتی زدم و آبروی خانواده ام را بردم و آینده روشنم را تاریک تاریک کردم و هیچ امیدی به آینده ندارم. لب پرتگاه قرار گرفتم و تا مرگ چند قدم فاصله ندارم و باور کنید تنها چیزی که ترس از مرگ را کمتر کرده، نماز است.دو چیز پیش از مرگ می خواهم یکی اینکه خانواده پیرزن حلالم کنند و دیگری اینکه مادر مرا ببخشد و بداند که من می خواستم به اشتباه خوشبخت‌شان کنم و نمی خواستم آنان را به خاک سیاه بنشانم،اگر عمرم به این دنیا بود دعای‌تان می کنم ولی اگر رفتم، برایم دعا کنید.